تبليغاتX
دختر حوا
شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 16:55

 

در گذرگاه شبی تاریکم

 و به صبح

و به چشمان کسی می نگرم

دورها          دورترین گوشه ی ذهنم انگار

شعر چشمان کسی

می فشارد قلبم!

دورها          دورترین گوشه ی ذهنم انگار

لرزش دست کسی  می رهاند قلبم.

و به اندازه ی عشق

دوستش خواهم داشت.

کاش  می شد بوسه ای

به دستان عظیمش...

 

 

- دخترک -  

نوشته شده توسط دخترک 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 23:48

می دونی چیه؟

این روزا همه میگن آخه تو کجائی که پیدات نیست؟!

کار داری؟! واااا مثلا چی کار داری؟

میگن ای بابا تو هم کشتی ما رو با این کارات!

 

اصلا می دونی چیه خسته شدم انقدر هر کاری می کنم آخرشم ...

یه وقتی می تونستم و بودم و می رفتم دوستام و می دیدم و ...

حالا که نمی تونم یکی نمیاد بگه اصلا تو چه مرگته!!!

من نمی تونم برم بقیه هم نمی تونن بیان؟

زنگ نمی زنم بقیه هم...

وااااااااااااااااااااای از دست آدما

.........................................................................

با همه ی این حرفا اگه فکر کردین می تونین کاری کنین که وبلاگمو تعطیل کنم و برم پی کارم کور خوندین

بر می گردم

فعلا

نوشته شده توسط دخترک 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 0:16

يه فرشته ، يه پري

امشب يه خواب ناز ديده

 

خواب چشماي شما رو

تو آسمونا باز ديده

 

خواب ديده يه روز چشاتون

به دل ما وا مي شه

 

دلاي سياه ما

يه روز از همين روزا

يه كمي

مثل دل شما مي شه . . .

 

 

- دخترک -

 

نوشته شده توسط دخترک 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 18:16
 

 

کلی گذشته و خبری ازت نیست

تقریبا دوماه و نیم

بعد از این همه وقت منم از رو رفتم و برگشتم اما تو...

یعنی انقدر سرت شلوغه؟

باشه اشکالی نداره بازم صبر می کنم !

 

 

نوشته شده توسط دخترک 
چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 2:12
 

کجایی؟

من برگشتم

با یه عالم عذر خواهی کودکانه!

 

 

  - دخترک -

نوشته شده توسط دخترک 
دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 15:57

 

از وقتی که خانه ی ویلاییش را با گرانترین وسایل لوکس و نفیس تزیین کرده بود  خانه را به هیچ وجه خالی نمی گذاشت. اما عید امسال پس از چند سال به بچه ها قول داده بود که حتما آنها را به مسافرت ببرد .در روز عزیمت توقف یک ماشین جلوی خانه او را نگران کرد . صبر کرد تا ماشین برود اما تا چند روز بعد همچنان در آنجا متوقف بود. طولانی شدن توقف ماشین وسواس و نکرانیش را بیشتر کرده بود سرانجام در روز سوم صاحب ماشین به اتفاق تعمیرکاری آمدند و پس از ساعتی خودرو را تعمیر کردند و رفتند. بار رفتن ماشین تعطیلات او هم رو به اتمام بود و زمان باقیمانده برای سفر کافی نبود

او امسال هم نگهبان اثاث منزلش شد...

 

 

- مجموعه داستان های بسیار کوتاه .

مصطفی چترچی -

نوشته شده توسط دخترک 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:22

 

   زیبایی کودکی این بود  

که هرگاه گریه می کردیم   

می توانستیم پیش خودمان فکر کنیم   

          حالا حتما خدا خیلی دلش برایمان می سوزد                 

 

 

  - علیرضا روح نواز -                  

نوشته شده توسط دخترک